بگو مگو

مادر

  • {EDITOR= 
    آسمان را گفتم
    می توانی آيا
    بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
    روح مادر گردی
    صاحب رفعت ديگر گردی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    کهکشان کم دارم
    نوريان کم دارم
    مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
    ***
    خاک را پرسيدم
    می توانی آيا
    دل مادر گردی
    آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    بوستان کم دارم
    در دلم گنج نهان کم دارم
    ***
    اين جهان را گفتم
    هستی کون ومکان را گفتم
    می توانی آيا
    لفظ مادر گردی
    همهء رفعت را
    همهء عزت را
    همهء شوکت را
    بهر يک ثانيه بستر گردی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    آسمان کم دارم
    اختران کم دارم
    رفعت وشوکت وشان کم دارم
    عزت ونام ونشان کم دارم
    ***
    آنجهان راگفتم
    می توانی آيا
    لحظه يی دامن مادر باشی
    مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    باغ رنگين جنان کم دارم
    آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
    ***
    روی کردم با بحر
    گفتم اورا آيا
    می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
    پای تا سر همه مادر گردی
    عشق را موج شوی
    مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    بيکران بودن را
    بيکران کم دارم
    ناقص ومحدودم
    بهر اين کار بزرگ
    قطره يی بيش نيم
    طاقت وتاب وتوان کم دارم
    ***
    صبحدم را گفتم
    می توانی آيا
    لب مادر گردی
    عسل وقند بريزد از تو
    لحظهء حرف زدن
    جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
    گفت نی نی هرگز
    گل لبخند که رويد زلبان مادر
    به بهار دگری نتوان يافت
    دربهشت دگری نتوان جست
    من ازان آب حيات
    من ازان لذت جان
    که بود خندهء اوچشمهء آن
    من ازان محرومم
    خندهء من خاليست
    زان سپيده که دمد از افق خندهء او
    خندهء او روح است
    خندهء او جان است
    جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
    روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
    ***
    کردم از علم سوال
    می توانی آيا
    معنی مادر را
    بهر من شرح دهی
    گفت نی نی هرگز
    من برای اين کار
    منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
    قدرت شرح وبيان کم دارم
    ***
    درپی عشق شدم
    تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
    ديدم او مادر بود
    ديدم او در دل عطر
    ديدم او در تن گل
    ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
    ديدم او درپرش نبض سحر
    ديدم او درتپش قلب چمن
    ديدم او لحظهء روئيدن باغ
    از دل سبزترين فصل بهار
    لحظهء پر زدن پروانه
    در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
    بلکه او درهمهء زيبايی
    بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
    همه جا پيدا بود
    همه جا پيدا بود
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:10  توسط کیوان  | 

با همه ي بي سر و ساماني ام


با همه ي بي سر و ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام

 

طاقتِ فرسوده گيم هيچ نيست
در پيِ ويران شدني آنيم


دلخوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام


آمده ام با عطش سالها
تا تو کمي عشق

بنوشاني ام 

 
آمده ام بلکه نگاهم کني
عاشق آن لحظه ي توفاني ام


 ماهي برگشته ز دريا شدم


تا تو بگيري و بميراني ام

حرف بزن ابر مرا باز

كن
دير زماني ست که باراني ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست


منتظراين لحظه ي توفاني ام 

 
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي داني ام؟


ها ... به کجا مي کشي اي خوب من! ؟
ها ... نکشاني به پشيماني ام
....
(شعر از محمد علي بهمني)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 9:5  توسط کیوان  | 

مردم ما

 

مردم ما ، زندگاني را

از صداي باد مي گيرند

مهرباني و محبت را

از پرستوياد مي گيرند

 

 

مردم ما ، با صداي آب

غصه را از قلب مي شويند

چشمه را وقتي که مي بينند

يک سلام گرم مي گويند

 

مردم ما ، شاپرک ها را

مثل گل ها دوست مي دارند

روي سنگ کوه ها هم حتي

دانه هاي عشق مي کارند

 

مردم ما ، دوستي ها را

مثل بوي ياس مي دانند

با گروه کبک ها در کوه

هم صدا ، آوازمي خوانند

 

مردم ما ، مهربان هستند

در ده ما زندگي زيباست

مثل شبنم روي يک گلبرگ

آسمان در چشمشان پيداست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:52  توسط کیوان  | 

اگر عشق نبود ...

کیوان به شما خوش آدمیگوید دوست عزیز


از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود ؟
بي رنگ تر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره ي کبود ، اگر عشق نبود
از آينه ها غبار خاموشي را
عکس چه کسي زدود اگر عشق نبود ؟
در سينه ي هر سنگدلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بي عشق دلم جز گرهي کور چه بود ؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود
از دست تو در اين همه سرگرداني
تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟


 

زنده ياد: قيصر امين پور

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 8:43  توسط کیوان  | 

نه مرادم نه مريدم


نه مرادم نه مریدم ،
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.
نه سمائم،
نه زمینم،


نه به زنجیر کسی بسته و برده‌ی دینم
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم


نه جهنم ، نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،
نه‌ نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.


حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو ،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی


همه جا تو
نه یک جای ،


نه یک پای ،
همه‌ای


با همه‌ای


همهمه‌ای


تو سکوتی


تو خود باغ بهشتی.


تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی ،


به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و


نترسیدی و بیدار شدی،


در همه افلاک بزرگی،


نه که جزئی ،


نه چون آب در اندام سبوئی ،


خود اوئی ،


به‌خود آی


تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی


و به‌جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود


هیچ نبینی


و گل وصل بچینی
 
.....

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 9:44  توسط کیوان  | 

بهار

دلتون شاد وبهارتون سرسبزباد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 7:31  توسط کیوان  | 

قلم

 

قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضي کلنگ خود را برداريد.

قاضي خشمگين پاسخ داد: مردک اين قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟

مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ويران کردي.

 

عبيد زاکاني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 8:1  توسط کیوان  | 

تأثير حرف ديگران بر ما

مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت. چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت. چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند. او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.
 
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار راديو گوش نداده اي؟ اگر وضع پولي کشور به همين منوال ادامه پيدا کند کار همه خراب خواهد شد و شايد يک کسادي عمومي به وجود مي آيد. بايد خودت را براي اين کسادي آماده کني. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار راديو گوش مي دهد و روزنامه هم مي خواند پس حتماً آنچه مي گويد صحيح است. بنابراين کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوي خود را هم پايين آورد و ديگر در کنار دکه خود نمي ايستاد و مردم را به خريد ساندويچ دعوت نمي کرد. فروش او ناگهان شديداً کاهش يافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادي عمومي شروع شده است.
 
افغاني ها ضرب المثلي دارند بدين مضمون که اگر کسي به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پيدا شندن و به تو گفتند کمي درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پيدا شندن و به تو گفتند که اسبي حتماً يک زين براي خودت سفارش بده. اين ضرب المثل به خوبي اثر القائات منفي ديگران را بر ما نشان مي
 دهد.

آنتوني رابينز يک حرف بسيار خوب در اين باره زده که جالبه بدونيد: انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.  
در واقع اون پدر داشت بهترين راه براي کاسبي رو انجام مي داد اما به خاطر افکار پسرش، تصميمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روي اون تأثير گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگي مي شه و تلقين بحران مالي کشور، باعث شد که زندگي اون آدم عوض بشه.   گاهي اوقات ما اونقدر به افکار ديگران توجه مي کنيم و به اونها اعتماد بي خودي مي کنيم که نه تنها زندگي خودمون رو خراب مي کنيم بلکه حتي ديگه چيز ديگه اي رو نمي بينيم و چشمامون به روي  حقيقت ها   مي بنديم.

 

خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشيده تا بتونيم فرق بين خوب و بد رو تشخيص بديم. بهتره قبل از اينکه ديگران براي ما تصميماتي بگيرن که بعد ما رو پشيمون کنه، کمي فکر کنيم و راه درست رو انتخاب کنيم و با انتخاب يک هدف درست از زندگي لذت ببريم. چون زندگي مال ماست.

 

به اميد رسيدن شما به بهترين ها

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 9:15  توسط کیوان  | 

کورش پادشاه ايران از تخم بدکاري مي گويد


خورشيد هنوز در پشت کوههاي باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ايران دستور داد سپاه در نزديکي شهر ايلام اردو بزند همه سرخوش از پيروزي خود بر بابل بودند

در آن هنگامه  پير زن و پسر جواني به اردوگاه آمده و نزد پادشاه ايران از کارمند ماليات شهرشان شکايت نمودند . پس از تحقيق معلوم شد آن کارمند  هر ساله بيش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج مي ستاند

آن شب کورش پادشاه ايران  در همان اردوگاه سرپرست خزانه داراي و ماليات  فرمانروايي را از کار برکنار نموده و کس ديگري را به کار گمارد

انديشمند کشورمان ارد بزرگ مي گويد :  ريشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدير ناتوان است . و هم او در جايي ديگر مي گويد  : فرمانروا در برکناري کارمند نابکار زماني را نبايد از دست دهد چون سياهي کار بزهکار در ديد مردم خيلي زود دامن او را نيز خواهد گرفت 
 

گفته مي شود که پس از برکناري مدير خزانه داري سه نفر از سرپرستان و اشراف کشور نزد فرمانرواي ايران آمده تا پادشاه ايران را از تصميمي که گرفته است باز دارند . کورش هخامنشي نه تنها از راي خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم از کار برکنار نمود و گفت : اگر تخم بدکاري از خاک ايران کنده نشود آرامشي نخواهيم داشت
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 10:42  توسط کیوان  | 

فکر مثبت

 

باران بشدت ميباريد و مرد در حاليکه ماشين خود را در جاده پيش ميراند ، تاگهان تعادل اتومبيل بهم خورده و از نرده هاي کنار جاده به سمت خارج منحرف شد .  از حسن امر ،  ماشين صدمه اي نديد اما لاستيکهاي آن داخل گل و لاي گير کرد و راننده هر چه سعي نمود  نتوانست آن را از گل بيرون بکشه

بناچار زير باران از ماشين پياده شد و بسمت مزرعه مجاور دويد  و در زد . کشاورز پير که داشت کنار اجاق استراحت ميکرد  به آرومي اومد  دم در و بازش کرد

راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد . پيرمرد گفت که ممکنه از دستش کاري بر نياد اما اضافه کرد که : "  بذار ببينم فردريک چيکار ميتونه برات بکنه . "

لذا با هم به سمت طويله رفتند و کشاورز افسار يه قاطر پير رو گرفت و با زور اونو کشيد بيرون

تا رانندهه شکل و قيافه  قاطر رو ديد ، باورش نشد که اين حيوون پير و نحيف بتونه کمکش کنه ، اما چه ميشد کرد ، در اون شرايط سخت به امتحانش ميارزيد

با هم به کنارجاده رسيدند و کشاورز طناب رو به اتومبيل بست و يه سرديگه اش  رو محکم چفت کرد دور شونه هاي فردريک يا همون قاطره و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد : "  يالا ،  پل  فردريک ،  هري  تام ، فردريک  تام  ، هري  پل ....  يالا سعيتون رو بکنين  ... آهان فقط يک کم  ديگه ، يه کم ديگه .... خوبه تونستين  "

راننده با ناباوري ديد که قاطر پيرموفق شد  اتوميبل رو از گل بيرون بکشه . با خوشحالي زائد الوصفي از کشاورز  تشکر کرد و در حين خداحافظي ازش اين سوال رو کرد : " هنوزهم نميتونم باور کنم که اين حيوون پيرتونسته باشه ،  حتما هر چي هست زير سر اون اسامي ديگه است ،  نکنه يه جادوئي در کاره "

کشاورز پاسخ داد : " ببين عزيزم ، جادوئي در کار نيست  "

اون کار رو کردم که اين حيوون باور کنه عضو يه گروهه و داره يک کار تيمي ميکنه  ، آخه ميدوني قاطر من کوره

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 8:50  توسط کیوان  | 

قانون و میوه

قانون و میوه

در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .»

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ،‌ آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند . این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .. كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.

 

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"

(پائولو کوئلیو)

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 8:37  توسط کیوان  | 

خودکشی

 

 پریدم پایین فهمیدم ....

 

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن

 

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه

 

طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستش خوابیده

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای زیر خانومش رو بپوشه

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه

 

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم

 

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره

 

آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن

 

فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 7:54  توسط کیوان  | 

گلهء يار دل آزار

 

اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
التفاتي به اسيران بلا نيست ترا
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا
 
فارغ از عاشق غمناک نمي بايد بود
جان من اينهمه بي باک نمي بايد بود
 
 
همچو گل چند به روي همه خندان باشي
همره غير به گلگشت گلستان باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي
زان بينديش که از کرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
ياد حيراني ما آري و حيران باشي
 
ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد
به جفا سازد و صد جور براي تو کشد
 
 
شب به کاشانه اغيار نمي بايد بود
غير را شمع شب تار نمي بايد بود
همه جا با همه کس يار نمي بايد بود
يار اغيار دل آزار نمي بايد بود
تشنه خون من زار نمي بايد بود
تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود
 
من اگر کشته شوم باعث بد نامي توست
موجب شهرت بي باکي و خود کامي توست
 
 
ديگري جز تو مرا اينهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد
اين ستمها دگري با من بيمار نکرد
هيچکس اينهمه آزار من زار نکرد
 
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم؛ آزار مکش از پي آزردن من
 
 
جان من سنگدلي؛ دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوي تو ستادن غلط است
جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
 
تو نه آني که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
 
 
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گزيبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
 
شرح درماندگي خود به که تقرير کنم
عاجزم چارهء من چيست چه تدبير کنم
 
 
نخل نو خييز گستان جهان بسيار است
گل اين باغ بسي؛ سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
ترک زرين کمر موي ميان بسيار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است
نه که غير از تو جوان نيست جوان بسيار است
 
ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند
قصد آزردن ياران موافق نکند
 
 
مدتي شد که در آزارم و ميداني تو
به کمند تو گرفتارم و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم و ميداني تو
داغ عشق تئ به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو
از غم عشق تو چنين زارم و ميداني تو
 
از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز
 
 
مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نکنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
 
بشنو پند و مکن قصد دل آزردهء خويش
ور نه بسيار پشيمان شوي از کردهء خويش
 
 
چند صبح آيم و از خاک درت شام روم
از سر کوي تو خود کام به ناکام روم
صد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
از پيت آيم و با من نشوي رام روم
دور دور از تو من تيره سرانجام روم
نبود زَِهره که همراه تو يک گام روم

 

کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيست که نيکو باشد
 
 
از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي
يار شو با من بيمار چه مي پرهيزي
چيست مانع زمن زار چه مي پرهيزي
بگشا لعل شکر بار چه مي پرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي
نه حديثي کني اظهار چه مي پرهيزي
 
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن
 
 
درد من کشتهء شمشير بلا ميداند
سوز من سوختهء داغ جفا ميداند
مسکنم ساکن صحراي فنا ميداند
همه کس حال من بي سر و پا ميداند
پاکبازم همه کس طور مرا ميداند
عاشقي همچو منت نيست خدا ميداند
 
چاره من کن مگذار که بيچاره شوم
سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم
 
 
از سر کوي تو با ديده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر مي کني از پيش خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام؛ سحر خواهم رفت
نه که اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نيست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
 
از جفاي تو من زار چو رفتم رفتم
لطف کن که اين بار چو رفتم رفتم
 
 
چند در کوي تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند اي بت بد کيش مکدر باشم
مي روم تا به سجود بت ديگر باشم
بار اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم
 
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کي
طاقتم نيست از اين بيش تحمٌل تا کي
 
 
سبزهء دامن نسرين ترا بنده شوم
ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم
چين و ابرو زدن کين ترا بنده شوم
گره ابروي پرچين ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تکمين ترا بنده شوم
طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم
 
الله الله؛ ز که اين قاعده اندوخته اي
کيست استاد تو اينها ز که آموخته اي
 
 
اينهمه جور که من از پي هم مي بينم
زود خود را به سر کوي عدم مي بينم
ديگران راحت و من اينهمه غم ميبينم
همه کس خرم و من درد الم مي بينم
لطف بسيار طمع دارم و کم مي بينم
هستم آزرده و بسيار ستم مي بينم
 
خرده بر حرف درشت من آزرده مگير
حرف آرده درشتانه بود خرده مگير
 
 
آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم
از تو قطع طمع و لطف و عنايت نکنم
پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم
همه جا قصهء درد تو روايت نکنم
ديگر اين قصهء بي حد و نهايت نکنم
خويش را شهرهء هر شهر و ولايت نکنم
 
 
خوش کني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشهء چشمي ز تو گاهي سهل است


 

وحشي بافقي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:52  توسط کیوان  | 

ماجرای کشیش و پسرش

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند . پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و

سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت .

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود ، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد . به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب .

کشيش پيش خود گفت : « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد . آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد ..»


اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست . اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست . امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد .

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت .. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد . کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد . با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند .

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد . سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . .. .

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 9:0  توسط کیوان  | 

مزن فریاد


 مزن فرياد أي دانا 
 
مزن  فرياد  أي  دانا  در گوش  كر و لالي
كه چون او نشنود فرياد گر باشد  ز طبالي
دهدآتش  تف و گرما وگر باشد به خاكستر
ولي دود و تفي  ناردقسم  خاكستر خالي
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 8:37  توسط کیوان  |