به ديدارم بيا هر شب ، در اين تنهايي ِ تنها و تاريک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بيا اي روشن ، اي روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهيها
دلم تنگ است.
بيا بنگر، چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده ، وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهيها
بيا امشب که بس تاريک و تنهايم
بيا اي روشني ، اما بپوشان روي
که مي ترسم ترا خورشيد پندارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم که چشم از خواب بردارند
نمي خواهم ببيند هيچ کس ما را
نمي خواهم بداند هيچ کس ما را
و نيلوفر که سر بر مي کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهيها که با آن رقص غوغايي
نمي خواهم بفهمانند بيدارند.
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي !
مهدي اخوان ثالث
هر روز آنها را به کار بگيريد و از زندگي خود در اين سال لذت ببريد.
سلامتي:
1- آب فراوان بنوشيد.
2- مثل يک پادشاه صبحانه بخوريد، مثل يک شاهزاده ناهار و مثل يک گدا شام بخوريد..
3- از سبزيجات بيشتر استفاده کنيد تا غذاهاي فراوري شده.
4- بااين 3 تا E زندگي کنيد: Energy (انرژي)، Enthusiasm (شور و اشتياق)، Empathy (دلسوزي و همدلي).
5- از ورزش کمک بگيريد.
6- بيشتر بازي کنيد.
7- بيشتر از سال گذشته کتاب بخوانيد.
8- روزانه 10 دقيقه سکوت کنيد و به تفکر بپردازيد.
9- 7 ساعت بخوابيد.
10- هر روز 10 تا 30 دقيقه پيادهروي کنيد و در حين پيادهروي، لبخند بزنيد.
شخصيت:
11- زندگي خود را با هيچ کسي مقايسه نکنيد: شما نميدانيد که بين آنها چه ميگذرد.
12- افکار منفي نداشته باشيد، در عوض انرژي خود را صرف امور مثبت کنيد.
13- بيش از حد توان خود کاري انجام ندهيد.
14- خيلي خود را جدي نگيريد.
15- انرژي خود را صرف فضولي در امور ديگران نکنيد.
16- وقتي بيدار هستيد بيشتر خيالپردازي کنيد.
17- حسادت يعني اتلاف وقت، شما هر چه را که بايد داشته باشيد، داريد.
18- گذشته را فراموش کنيد.. اشتباهات گذشته شريک زندگي خود را به يادش نياوريد. اين کار آرامش زمان حال شما را از بين ميبرد.
19- زندگي کوتاهتر از اين است که از ديگران متنفر باشيد. نسبت به ديگران تنفر نداشته باشيد .
20- با گذشته خود رفيق باشيد تا زمان حال خود را خراب نکنيد...
21- هيچ کس مسئول خوشحال کردن شما نيست، مگر خود شما.
22- بدانيد که زندگي مدرسهاي ميماند که بايد در آن چيزهايي بياموزيد. مشکلات قسمتي از برنامه درسي هستند و به مانند کلاس جبر ميباشند.
23- بيشتر بخنديد و لبخند بزنيد.
24- مجبور نيستيد که در هر بحثي برنده شويد. زماني هم مخالفت وجود دارد.
جامعه:
25- گهگاهي به خانواده و اقوام خود زنگ بزنيد.
26- هر روز يک چيز خوب به ديگران ببخشيد.
27- خطاي هر کسي را به خاطر هر چيزي ببخشيد.
28- زماني را با افراد بالاي 70 سال و زير 6 سال بگذرانيد.
29- سعي کنيد حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنيد.
30- اينکه ديگران راجع به شما چه فکري ميکنند، به شما مربوط نيست.
31- زمان بيماري شغل شما به کمک شما نميآيد، بلکه دوستان شما به شما مدد ميرسانند، پس با آنها در ارتباط باشيد.
زندگي:
32- کارهاي مثبت انجام دهيد.
33- از هر چيز غير مفيد، زشت يا ناخوشي دوري بجوييد.
34- عشق درمانگر هر چيزي است.
35- هر موقعيتي چه خوب يا بد، گذرا است.
36- مهم نيست که چه احساسي داريد، بايد به پا خيزيد، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پيدا کنيد.
37- حتي بهترين هم ميآيد.
38- همين که صبح از خواب بيدار ميشويد، بايد از هستي تان شاكر باشيد.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراين خوشحال باشيد.
آخرين اما نه کماهميتترين:
40- لطفا اين موارد را به هر کسي که دوست داريد، بفرستيد
سبز باشي
غرق دنیان یه جورایی همه ی این ناجیا
دیدی شاه عربستان همیشه تو امریکاست
من می گم آمریکاشم وصله به این حاجی ماجیا
نود سیاسی رو هم همینا می گردونن
خاطر خوشی ندارم من از این حلّاجیا
بذا داوراشونم هر چی می خوان بگن بگن
پنبه کو که من گوشم پره از این ورّاجیا
حرمت ریش و سبیل لوطیا کشکه و دوغ
واسه ما خط و نشون می کشن این آغباجیا
من که از اولشم گفتم دعوا بازیه
کُرکُری خوندن پرسپولیسیاست با تاجیا
۱۰ مهرماه ۱۳۸۸
او دانشآموزان را يکىيکى به جلوى کلاس ميآورد و چگونگى اثرگذارى آنها بر خودش را بازگو ميکرد. آن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ ميزد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود:
« من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژهاى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند. يکى از بچهها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبانهاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت:
ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش ميکنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينهاش قدردانى کنيد. مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کارياش تحسين ميکند. رييس ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را ميپذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينهاش بچسباند.
رييس گفت: البته که ميپذيرم. مدير جوان يکى از روبانهاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت:
لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آنها ميخواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم ميگذارد.
آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر 1? سالهاش نشست و به او گفت:
امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين ميکند و به خاطر نبوغ کاريام، روبانى آبى به من داد.
ميتوانى تصور کني؟
او فکر ميکند که من يک نابغه هستم!
او سپس آن روبان آبى را به سينهام چسباند که روى آن نوشته شده بود:
«من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه ميآمدم، به اين فکر ميکردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من ميخواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شبها به خانه ميآيم توجه زيادى به تو نميکنم. من به خاطر نمرات درسيات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد ميکشم. امّا امشب، ميخواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مىخواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بودهاى.
تو در کنار مادرت، مهمترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نميتوانست جلوى گريهاش را بگيرد. تمام بدنش ميلرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:
« پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من ميخواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نميکردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامهام بالا در اتاقم است.. پدرش از پلهها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد. فردا که رييس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نميزد و طورى رفتار ميکرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بودهاند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامهريزى شغلى کمک کرد... يکى از آنها پسر رييسش بود و هميشه به آنها ميگفت که آنها در زندگى او تاثيرگذار بودهاند.
و به علاوه، بچههاى کلاس ، درس با ارزشى آموختند:
« انسان در هر شرايط و وضعيتى ميتواند تاثيرگذار باشد. »
همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشتهاند قدرداني کنيد.
من اين روبان آبي را همراه با اين روايت به همه کساني که روي زندگيم تاثير گذاشتند و با مهرباني درس هاي بزرگ زندگي را به من دادند تقديم مي کنم.
پيشنهاد مي کنم شما هم همين کار رو بکنيد .
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب فروغ فرخ زاد
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،
زیباست (چون دلی زیبا داره)،
درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،
قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)
و من خیلی دوستش دارم.
خدایا،
ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه...
خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته
(آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا.... .
خدایا،
در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه..
خداوندا،
همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،
هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر
(حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود..
دوستت دارم دوست عزیزم !
از هم اکنون، زمان داره برات شمرده میشه !
در عرض 9 دقیقه حتما برات یه اتفاق خوشایندی خواهد افتاد یا یک خبر خوشی خواهی شنید ...
نه چون این متن رو خوندی یا خوندن این متن شانس میاره یا ارسالش برای کسی باعث رسیدنه خبر خوش میشه ... ...
نه ..... .....
صرفاً یک اتفاق خوش برات خواهد افتاد به این خاطر که الان توی دلت میگی :
خدایا توکل به تو .....
اما، حالا تو این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست، ...
همینطور برای من !
شروع کن !
وقتی میگم این متن رو برای 9 نفر که دوستشون داری بفرست همینطور برای من! .....
یه جورائی خوشحال میشم که ازت نامه داشته باشم،
چون میتونم امیدوار باشم که منم جزو اون کسانی هستم که تو دوستشون داری .










خداي من
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....






چون ماه مبارک ز افق گشت هويدا
مژده که شد ماه مبارک پديد
منو تو این ماه دعا کنید
*****
خیلی دوستون دارم
حرفهایی است برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمیگوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرفهای شگفت,زیبا و اهورایی همین هایند
و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا
که همچون زبانه های بیقرار آتشند
و کلماتش, هریک، انفجاری را به بند کشیده اند
کلماتی که پاره های بودن آدم اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند، یافته می شوند...
...و
در صمیم وجدان او آرام می گیرند
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند
و دمادم
حریق های دهشتناک عذاب بر او میافروزند...
دکتر علی شریعتی